همینی که گفتم،آروم نمیشم،تنشها واسترسها وعصبانی شدنها وحرص خوردنها ازدست خودم وفداشدنهام واز طرفی انچه که داره با کوتاهی بقیه بسرم میاد رو گویا دیگه برنمیتابم... خییییلی برام سخته که بگم میترسم از خودم...همش حس قطعا شاید غلط شخصی رو دارم که میخواد به مسکن ومخدری پناه ببره که بهش تاب وتوان تحمل این ف